در همه عمر تو را سیر ندیدم ای یار

از کتاب:
دیوان صافی (اشعار فارسی)
اثر:
صافی هیرانی (1873-1942)
 1 دقیقه  1 مشاهده
در همه عمر تو را سیر ندیدم ای یار
از فراق تو بسی آه کشیدم ای یار
طاقت صبر نداریم تحمل تا کی؟
من که صد گونه ازین جامه دریدم ای یار
باری بر ما بنگر دست من و دامانت
ای خوش آن روز درو روی تو دیدم ای یار
عشق بازار و متاعش غم و سودش مرگست
عمر بیمایه درو زان نخریدم ای یار
بس که اغیار من از عشق ملامت کردند
دست از گوشهٔ دامان نکشیدم ای یار
من بیچاره شدم تشنه و وصلت چندان
مدت عمر ز دل خون مکیدم ای یار
نشکنم عهد تو را بار دگر چون صافیتخلص
سر انگشت ندامت چو گزیدم ای یار