زسرخ و زردها شد اشک وین رخسار ما را بخش

لە کتێبی:
اشعار فارسی محوی
بەرهەمی:
مەحوی (1836-1906)
 1 خولەک  730 بینین
زسرخ و زردها شد اشک وین رخسار ما را بخش
خداوندا به این اشک و رخ کهوار ما را بخش
اگرچه رو سیه از معصیت هستم تو غفاری
باین جسم نزار و ناله‌های زار ما را بخش
بگفتا چون سوی دارالبقا شد حضرت منصور
نبود از دار دنیا جز همین یک دار ما را بخش
دل شیرین را پرسخت دید و کوهکن رو کرد
به سوی بیستون و گفت شد کهسار ما را بخش
اگر بخشنده بر عشاق این شوخ ستمکار است
نباشد جز دل پرخار زین گلزار ما را بخش
نمودی سعیها در قتلم ای قاتل «جزاک اللّه‌»
ترا من زود بخشیدم، تو ای خونخوار ما را بخش
بود عرض رشا سوء ادب پیش کرمکاران
مگو محویناسناوی ئەدەبی خداوندا به استغفار ما را بخش
بضاعت نبودم جز خامکاری و گنهباری
تو یارب پس بجاه احمد مختار ما را بخش