هان وفایی چه خفته‌ای دریاب

لە کتێبی:
دیوان وفایی (اشعار فارسی)
بەرهەمی:
وەفایی (1844-1902)
 2 خولەک  397 بینین
هان وفایی چه خفته‌ای دریاب
در طریقت نه کفر شد خورد خواب؟
پیر گشتی به جهل و نادانی
شد به بازوی و لهو دور شباب
گر شد آنت ز دست، اینت هست
تا نرفته است آن همت، بشتاب
از جوانان خوش خرام سزد
رنگ خوش، روی سبز، دست خضاب
تو که پیرانه سر چه می‌نازی
دل سیه، موی سفید، روی بتاب
شو بیرون باک‌نار مدرسه را
سگ و مسجد؟ دلی و عجب و حجاب؟
خرقه و عشق؟ سبحه و رندی؟
تار زنّار و توبه؟ آتش و آب؟
به چه می‌نازی ای فقیه سفیه
استر لابه بِهْ ز اسطرلاب
تهی از حکمتی به این علت
شافی و کافی تو نیست کتاب
بگذر از زلف و غمزه‌ی خوبان
چه زنی دل به تیغ و خود به طناب
از مجاز توام مزاج گرفت
به حقیقت رسان بنای خراب
گفته بودی که توبه از توبه
نیکی و مصلحت چه جای جواب؟
پاک شو از دروغ و دورویی
چشمه‌ی کوثری نه چشم سراب
گردِ دل شو به گریه‌ی سحری
دُرد این جام صیقل از خوناب
یک دو روز است عیش گلشن و گل
عیش این یک دو روز هان! دریاب!
مَطَلب عشق از فسرده دلان
که نجستند معرفت ز دواب
«نه کسی تا ز خیر بی خبر است
آرزو خواستن ز برق سراب»
ادب از سالکان عشق بگیر
کوشش از آب و جنش از سیماب
ناله‌ی عاشقانه پیدا کن
دلکی زار و دردمند و کباب
نفس با آه عاشقان چه کند؟
دیو بگریزد از خدنگ شهاب
بر تو آن است زار نالیدن
خواه لطفت کند خواه عتاب
روی بر خاک دوست مالیدن
خواه راهت دهند و خواه نقاب
جام می گیر تا ز سر گیری
باز پیرانه سر زمان شباب
سوختم ساقی از حرارت عشق
آتشم را نشان به آب شراب
تا بدانند ماه سرو قد است
برفکن از جمال خویش حجاب
از غم عارض و لب نمکین
سینه پر آتش است دل چو کباب
به خیال رخ تو دیده‌ی من
می فشاند هزار چشمه گلاب
روز شب خیز عاشقان اسیر
به سر طرّه‌ی بتاب بتاب
کس نداند به جز کرشمه‌ی دوست
درد دیوانگان مست و خراب
تا منم عاشقانه می‌گویم
سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب
هیچم اسباب نی پی می و نی
«أعطني يا مسبب الأسبابعەرەبی»
به «وفاییناسناوی ئەدەبی» بنده چنان جامی
که نیاید به خویش روز حساب