گل جامه درید

Li pirtûka:
Şarî Diɫ
Berhema:
Kamil îmamî (1903-1989)
 1 Xulek  702 Dîtin
شب آمد و رفت و نوبت صبح امید
بر هر در و بام عاشق و دوست دمید
هنگام گل و سنبل و عیش و طرب است
شد فصل گل و نسیم بر سبزه وزید
یاران همه جمعند و نهان شد اغیار
صد شکر که منکر است در چاه خزید
آواز نی و بربط و تارست امشب
ساقی به خود آ جام می و باده رسید!
ای جان «امامیNasnava edebî»! تو نگنجی در جام
ای کاش بگویند که گل جامه درید!